
خبر به دورترین نقطه جهان برسد. . . !
نخواست او به من خستــــه،بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهــــــم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی؟اگر او را که میخواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد. . . !
"رهـــــــــــــــــا کنی برود از دلت جدا باشد"
به آن که دوسترش داشته به آن برسد رهــــا کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبــــر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکی،بغض خویش بخوری
" که هق،هق،. . .تو مبادا به گوششان برسد"
خدا کند . . .نه!نفرین نمیکنم. . . نکند
به او، که عاشق او بوده ام،زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...!

+ نوشته شده در ساعت   توسط ترانه ی باران
|

"چه زود رفتی باغبان"
" باز شدن گلهایت را ندیدی"
چه عاشقانه گوشواره محبت به گوشهاشان آویختی...!
ولی دستهای کوچکشان را چه...؟
تنهای تنهایشان گذاشتی و رفتی
اگر بودی...؟
هیچ گاه شبنم نگاهشان در دریای محبتت جاری نمیشد...!
اگر بودی...؟
همیشه حق به حق دار میرسید
اگر بودی...؟
گل همیشه زیبایت این چنین زیر دست وپای ناحقی ها له نمیشد
چه زود رفتی...!
هنوز دردودل گلهای کوچکت به بار نشسته بود
فقط درخت سیب سبز را میشناختی وبس...!
خانه ی همیشه سبزت هم که...!
هر گلی باغچه ای زدو هر باغچه ای باغی...!
چه بی رحمانه باغ زیبایت را ویران کردند
گلهای کوچکت را فراموش کردم...!
آنها هم بزرگ شدند
تمام شد...!
باهم خندیدن ها و به هم خندیدن ها
همه چیز تمام شد...!
+ نوشته شده در ساعت   توسط ترانه ی باران
|